تبليغاتX
رفاقت قصه تلخی است که از نامش گریزانم!!!

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید
و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و
به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی‌ ، حس کنی هنوزم دوسش داری.....
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش
همه وجودت له شده....

چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی...
چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس
کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری.......

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی      
و اون وقت آروم زیرلب بگی : گل من باغچه نو مبارک

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 12:28 توسط رضا جون |


تنهایی

به آدمها که فکر می کنم... میبینم که همه تنهان... همه...

همه با اینکه میدونن تنهایی چقدر سخته... اما بازم همدیگرو تنها میذارن...

همه در گیر یه شوخی بزرگ به اسم زندگین که جدی گرفتنش...

روزایی که میتونن خوش باشن با غم میگذرونن...

روزایی میرسه که از دوستی با غم پشیمون میشن...

اما خوشی با اونا قهره...بر نمیگرده...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 13:4 توسط رضا جون |


k

 

یادته اون عهد و پیمون که با هم دیگه بستیم / قول دادیم تو درد و غصه درمون همدیگه باشیم / قول دادیم واسه هر نگاه عاشقونه یک همراز باشیم /حالا تو می گی من میخوام برم / پس اون قولی که دادی چی میشه/ تو می گی آخه دردی دیگه ندارم که تو درمونش باشی / فریاد کشیدمو گفتم پس درد من چی میشه /آره با سکوتت من تا آخر خط رو خوندم/ که تو منو واسه درد خودت می خواستی / حالا که دیگه دردی نداری می خوای به این بهانه از من رها شی / باشه برو به سلامت پشت سرتم نگاه نکن که یکی پر درد یک گوشه اینجا تنها نشسته / ولی اینو بدون دنیا همش اینطوری نمیمونه /یک روزی یک جایی می یای به سراغم/ فریاد می کشی و میگی برگرد که دوباره کوه غصه ام /اون وقت که دیگه اون منم که نمیشنوم فریادت / نمیشنوم فریادت......نمیشنوم فریادت....منم که نمیشنوم فریادت / نمیشنوم فریادت......نمیشنوم فریادت.... 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 12:42 توسط رضا جون |


از دست دادن عزيزترينها واقعا سخته!

هميشه فکر مي کردم دوس داشتن واقعي تو اين زمونه ديگه وجود نداره اما من معني عشق واقعي رو از ايشون فهميدم و بنظر من دوس داشتن منطق سرش نميشه روحش شاد.





وقتي رفت.........

وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم: عزيزم ، اين کار را نکن.

نگفتم: برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده.

وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه،

رويم را برگرداندم،

حالا او رفته، و من

تمام چيزهايي را که نگفتم، مي شنوم.

نگفتم: عزيزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم.

نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاريم،

چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است.

گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده اي،

من آن را سد نخو اهم کرد.

حالا او رفته، و من

تمام چيزهايي را که نگفتم، مي شنوم.



او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم

نگفتم: اگر تو نباشي، زندگي ام بي معني خواهد بود.

فکر مي کردم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد.

اما حالا، تنها کاري که مي کنم

گوش دادن به چيزهايي است که نگفتم.



نگفتم: باراني ات را درآر...

قهوه درست مي کنم و با هم حرف مي زنيم.

نگفتم: جادهء بيرون خانه

طولاني و خلوت و بي انتهاست.

گفتم: خدا نگهدار، موفق باشي،

خدا به همراهت. او رفت

و مرا تنها گذاشت

تا با تمام چيزهايي که نگفتم، زندگي کنم.





زندگي چيزي جز يک دروغ بزرگ نيست !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 13:30 توسط رضا جون |


 

                     سر نوشت را کی توان از سر نوشت

 

                                              تنها مرگ اس ت که دروغ نمي گويد !!!

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 13:25 توسط رضا جون |


ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌بودن.،‌هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند. و او هي گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه ي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم نبود ،‌فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيد. صداي قلبم را
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 20:19 توسط رضا جون |


یادم باشد

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسی بربخورد

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد

خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست

يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر

و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم

يادم باشد در برابر فريادها سكوت كنم

و براي سياهي ها نور بپاشم

يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم

و از آسمان درس پاك زيستن

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست ...

يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن

به دنيا آمده ام ..... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 19:10 توسط رضا جون |


خدا جون ازت یه سوال دارم سوالی که خیلی وقته من و به خودش مشغول کرده عشق چیه ؟ چرا عاشق میشم ؟ چرا عشقامون نا فرجامه؟ هرکی عاشق میشه و به هم می ریزه حتی اگه تو قصه ها  باشه  فرهاد عاشق شیرین  میشه و بخاطر اون کوه رو می کنه  و بعد  هم بخاطر خبر دروغ مرگ معشوقش دق می کنه و میمیره مجنون عاشق لیلی میشه و میشه مجنون قصه ها و هیچ وقت به لیلی نمیرسه چرا همیشه  عشق و دیوونگی با همه؟ چرا ادم در کنار عشق غم و انتظار رو هم تجربه می کنه؟ چرا همیشه باید در شوق دیدن معشوق به سر ببره ؟چرا همیشه باید فقط با فکر وصال شب رو به صبح و صبح را به شب برسونه ؟چرا نباید عشقو که زیبا ترین و  شیرین ترین   حس دنیاست  به قشنگترین صورت  دنیا حس  کنیم و همیشه  از عاشق شدن و عاشق بودن گریزان باشیم؟        

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 14:44 توسط رضا جون |


قطره دلش دریا می خواست. خیلی وقت بود که به خدا  گقته بود .

هر بار خدا می گفت: از قطره تا دریا راهیست طولانی راهی از رنج

 وعشق و صبوری هر قطره را لیاقت دریا نیست .

قطره عبور کردو گذشت  قطره ایستاد و منجد  شد روان شد و راه افتاد 

قطره بخار شد و بهااسمان رفت و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری 

اموخت تا روزی که خدا گفت :امروز روز توست روز دریا شدنت خدا قطره

 را به دریا انداخت و  قطره طعم دریا را چشید اما  ...

روزی قطره به خدا گفت :از دریا بزرگتر هم هست؟

خدا گف :اری هست .

قطره گفت پس من ان را می خواهم بینهایت را .

خدا قطره را گرفت و در قلب ادم گذاشت و گفت : اینجا بینهایت است

ادم عاشق بود و قطره به دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را درآن بریزد

اما هیچ کلمه ای توان سنگین عشق را نداشت.

ادم تمام عشقش را درون یک قطره ریخت،قطره از قلب عاشق عبو  کرد

وقتی از چشم عاشق چکیدخداگفت:حالا توبینهایتی.

چون عکس من در اشک عاشق است  .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 18:11 توسط رضا جون |


 

دلم گرفته ای خدا مثل هوای بارونی

 

                                          مثل دل سیاه شب مثل غم زمستونی

 

دلم گرفته زین هوا از این سکوت بی صدا

 

                                          دلم گرفته از همه از این دلای بی خدا

 

دلم می خوادپر بکشم برم به اسمون دور

                                                                                       

                                          برم یه جای خالی از نفرت و کینه و غرور

 

برم یه جای با صفا خالی از نیرنگ و ریا

 

                                          یه جا که نباشه اثری از کینه و دل سیاه

دلم گرفته ای خدا از آدمه آدم نما

      

                                         دلم گرفته واسه حرمت عشق بی ریا

 

 

زندگی منشوریست برای رفتن و راهی شدن

مسیری برای با هم بودن

برای هم دلی و هم زبونی

اما افسوس

افسوس که ما مسیر خود راگم کرده ایم

افسوس که در خیال باطل بسر می بریم

افسوس که فکر میکنیم می شود راه را می شود تنها پیمود

افسوس که خیال میکینم با پشت پازدن به قیدها میشود راه را آسان پیمود

اما نه از مسیر خبر داریم نه از پایان

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 18:7 توسط رضا جون |


برو و راحتم بذار

می خوام که تنها بمونم

از این قطار عاشقی

می خوام یه بار جا بمونم

قلب منو بهم بده

می خوام که عاشق نباشم

قلب تو هم مال خودت

می خوام دیگه رها باشم

اگه بهت می گم برو،

نه اینکه دوستت ندارم

دوست دارم ولی می خوام

پا روی قلبم بذارم

تنهایی خیلی بهتره

هم واسه من هم واسه تو

دلم داره می ترکه

تو رو خدا زودتر برو

برو و راحتم بذار

می خوام که تنها بمونم

از این قطار عاشقی

می خوام یه بار جا بمونم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 17:43 توسط رضا جون |


کنترل دنیا

روزی خدا با لبخند به من گفت : ببینم دلت می خواهد برای مدتی دنیا رو تو بگردونی ؟

گفتم : بله به امتحانش می ارزد

بعد پرسیدم : محل کارم کجاست ؟

چقدر حقوق می گیرم ؟

کی برای نهار می رویم ؟

بعدازظهر کی مرخص می شوم ؟

خدا گفت : اون گردونه رو بده به من !!

این طوری حتما کار دنیا رو به هم می ریزی !

واقعا جای فکره که این آدمیزاد کیه ؟

به کجا می خواد بره  ؟ اصلا از کجا اُمده که این چنین شتابان می خواد بره ؟

واژه زندگی و عشق رو به چه معنا می دونه ؟

اصلا ولش مگه من آدمیزاد نیستم !!

خودم موندم این حرفای که بین ما رد و بدل میشه یعنی چی ؟ واقعا یعنی چی ؟

به نظر من آدمیزاد قدرت درک زندگی و عشق و نداره

و تنها چیزی که درباره ما صدق می کنه حرفای عاشقانست

نمی دونم شاید هم نظر من این باشه شاید هم کسایی باشن که با من هم عقیده هستند .

وآخرین جملمو بگمو و تموم

و این که آخر همه عشقای دنیا و همه دوستی ها یه خنجریه به نام نامردی که نفس آدمو درجا می گیره

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 17:39 توسط رضا جون |


می گن یه روز لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری

منو ببینی ؟ اگه نیمه شب بیای بیرون شهر کنار فلان باغ میبینمت

مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل

از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست.

نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید از کیسه ای که به همراه

داشت چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیبهای مجنون و رفت.

مجنون وقتی چشم باز کرد خورشید طلوع کرده بود آهی کشید و گفت:

ای دل غافل یار آمد و  ما در خواب بودیم.افسرده و پریشون برگشت به شهر.

در راه یکی از دوستانش اونو دید و پرسید: چرا اینقدر ناراحتی؟!

و وقتی جریان را شنید با خوشحالی گفت: این که عالیه !

آخه نشونه اینه که لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره !

دلیل اول اینکه: خواب بودی و بیدارت نکرده! و به طور حتم به خودش گفته :

اون عزیز دل من که تو خواب نازه پس چرا بیدارش کنم؟!

و دلیل دوم اینکه: وقتی بیدار می شدی گرسنه بودی و لیلی

طاقت این رو نداشت پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری !

مجنون سری تکان داد و گفت: نه !

اون می خواسته بگه:

تو عاشق نیستی ! اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد !

تو رو چه به عاشقی؟ بهتره بری گردو بازی کنی !

حالا به نظرتون کدومشون درست گفتن؟

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 12:52 توسط رضا جون |


حسرت

 

حسرت

یک طرف هزاران خواهش و یک ظرف هزاران آرزو و آن طرف همه راستگویان. ای بی دل و با دل من هم راست

می گم اما از ته دل می گم.

 

ای خدا کاغذ خط خطی کردن هم شده واسه ما کار.چقذر بیچاره ایم ما. ببین بیچارگی ما را. می دانم ولی

می کنم. آخه یکی نیست بگه تو کجا و این حرفا کجا ؟

 

من آنقدر در دنیای خیالم گمشده ام که به خدا وقتی خود خودم را تصور می کنم وحشت می کنم. با خود می گم ای بابا چی بودی و چی شدی ؟ مگه تو همون نبودی که همیشه بر اوج بودی ؟ چی شد ؟!!!

 

من دیگر امروز نمی گم غرق اشکم. غرق خونم، خونی به سیاهی دل نامرد قلم که هی سیاهی ست که

می کشد بر این لوح سفید. دلم آنقدر گرفته مثل اینکه اهل خانه اش را تکه تکه کردند اما ای دل، دلت برا کی

می سوزه ؟ برا صاحب خانه ی سنگدلت ؟بی خیال. هی می گم بی خیال اما همه خیالا تو این بی خیالی ست.

تو که مرام دوستی داری می دونی چی می گم. شیشه ی دلم نازک نیسم سنگ دوستان خیلی بزرگه، خانه ی دلم خیلی کوچیک نیست غم دوست و دشمن زیاده، صبر ایوب ندارم اما انتظار پایان ندارد.

آخه من از چی و از کجا بگم. یکی شاعر می سه از زلف تا پای یار همه توصیف می شه اون یکی فیلسوف می شه...من چی بگم. من که هیچ کدام نیستم. من نفرینت کنم، من خیلی دوستت داشته باشمف من عاشقت باشم یا چی ؟ کدوم را می خواهی ؟ گاهی با خود می گم بچه شئی بابا ببین اومدی کجا گیر کردی. مردم را باش و خودت را.بی خیال شو این همه طعنه زدن کمت نبود. تو حتی از یار هم ثمری ندیدی تا چه رسد دوست.باز گفتم برای من خنجر دوست هم خوش است اگر دانم چرا می زند ؟

 

یکی میگه بابا رفتی دست به دامن کی شدی ؟ اون اگه دوست داشت بلای جونت نمی شد! اگه می رفت لا اقل پشت سرش را هم نگاه می کرد. من می گم باشه من هم خدایی دارم اگه زمان اینجا می ایسته شما همه حق اما... .

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 12:34 توسط رضا جون |


باید از یه جایی شروع کنم !

         باید یه راهی باشه ؟

         این همه آدم به این راحتی ببا هم  حرف می زنن

        صادقانه و عاشقانه و با احساسی لطیف

        اما من ناتوانم  . کم طاقت و افسرده

         نمی دونم چرا همه چیز و با هم قاطی می کنم ؟

        خیلی می خوام همون طوری باشم که شبا تو خواب باهاش حرف می زنم

         راحت و آروم و زیبا .    .     .

        از این که روزی روزگاری  یه احساسی مثل الان داشته باشم  می ترسیدم

        اما خدا سر راهم قرارش داد و سفره ی سختی و نگرانی رو برام بد جور پهن کرد

       خدا میخواد منو امتحان کنه اما من صبور نیستم .

        خدایا چرا من ؟

         تو خودت خوب می دونی که تو این راه بازنده زیاد و برنده ش کم .

         این که آیا من اون برنده ام ؟راه سختی و برام رغم می زنه

         راهی و که چند ساله دارم میرم اما ....      

+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:56 توسط رضا جون |


خدایا ...

چه دنیای پر از دروغی ... خسته ام خیلی خسته

امروز توی تنهاییم خیلی صدات زدم

نمی دونم جوابم رو دادی و نشنیدم ؟!...

خیلی تنها شدم ...

نمی دونم به چه گناهی دارم می سوزم

فراموشی مگه قانون نیست پس چرا این قانون برای من رعایت نمیشه

هر کسی بدی به من می کرد یادم میرفت

اما یک مورد هنوز یادم نرفته ... اسمش عشق بود

نمی دونم ... شاید همین بود

فقط می دونم اسمی رو دلم ... توی ذهنم ... توی خاطراتم حک شده

که نمیشه پاکش کرد ... ولی تو می تونی

خدایا برام پاکش کن ... نمی خوام دیگه یادش باشم

نه متنفرم ... نه خودم رو لایقش می دونستم ... و نه ...

خدایا کمکم کن ...

 بذار جز اسم خودت ... یاد خودت چیزی توی ذهن و دل و خاطراتم نباشه

خدایا کمکم کن .... کمکم کن ... بسمه دیگه ... بسمه

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 16:32 توسط رضا جون |


از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل٬

از همان روزی که فرزندان «آدم»٬

زهر تلخ دشمنی در خون‌شان جوشید٬

     آدمیّت مُرد!

گرچه «آدم» زنده بود.

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند...

از همان روزی که با شلاق و خون٬ دیوار چین را ساختند...

   آدمیّت مرده بود.

بعد٬ دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب٬

گشت و گشت٬

قرن‌ها از مرگ آدم هم گذشت.

ای دریغ٬

                                    آدمیت برنگشت!                          
قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است...!!!

سینه‌ی دنیا ز خوبی‌ها تهی‌ست...!

صحبت از آزادگی٬ پاکی٬ مروت٬ ابلهی‌ست

روزگار مرگ انسانیت است:

من٬ که از پژمردن یک شاخه گل٬

از نگاه ساکت یک کودک بیمار٬

از فغان یک قناری در قفس٬

از غم یک مرد در زنجیر               

حتّی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست...!

وندرین ایام٬ زهرم در پیاله٬ زهرمارم در سبوست.

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست.

وای! جنگل را بیابان می‌کنند.

دست خون‌آلود را در پیش چشم خلق پنهان می‌کنند!

هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا...

آنچه این نامردمان با جان انسان می‌کنند!

صحبت از پژمردن یک برگ نیست..

فرض کن: مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست..

فرض کن: یک شاخه گل هم در جهان هرگز نیست..

فرض کن: جنگل ٬ بیابان بود از روز نخست!

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 15:5 توسط رضا جون |


+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 14:59 توسط رضا جون |